سکوت بهشت

   از گور تاریک

                بیرون می کشمت

و تار تاریک بی تو شدن را خواب می بینم

خوب  نگاهت می کنم

از چشمهایت می پرسم

اجازه بازی دارم با موهایت؟

لبخندت رضایت است

هول می شوم

اول خنده ات را می بوسم

بعد سراغ موهایت می روم

خشونت مردانه ام

              کودک شیر خواره می شود

و تو سرم را زیر سینه ات می بری

کوچک و نرم می شوم

با صدایت

            گمشده ایمن جایم را نشانم می دهی

و این صدا

         جادوی رویایم را می شکند

و از سکوت بهشت

به جهنم هیاهو

                 پر تاب می شوم

..................................................

حرف اخر..... این خواب از سر گرسنگی بود

/ 14 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نیکو

چه زیبا می بافم خیال تورا را در ذهنم ...!

نیکو

دیشب دوباره آمده بودی به خواب من دیدار خوب تو تا کوچه های کودکی ام برد پا به پا شاد و شکفته اما فارغ ز هست و نیست در کوچه باغ ها سرخوش ز عطر و بوی نسیمی که می وزید یک لحظه دست تو از دست من رها شد و خواب از سرم پرید سیاوش کسرایی

بارون

سلام مهربان با یه شعر به روزم[گل]

نیکو

از لطفتان بی نهایت سپاسگزارم [گل]

بارون

عاشق گونه یاران بودم به خدا قطره باران بودم آنقدر اشک ز چشمانم ریخت همه دیدند که نالان بودم

نیلوفر

به نصویر میکشی بهشت را با تمام سکوتت و به عرش می بری ام با لبخند بهشتی ات وچه زیبا پر میشود تمام حجم رویا با بودنت [گل]