پای عشق

میخواهم که ازاد باشی

چون سایه درخت

حتا از یاد ببری

زن بودنت را

ومرد بودنم را

لخت

پای عشق

هستی؟

لطف سینه های تو مرا کافی ست

تا از من

چه کفایت کند تورا

/ 27 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی

[لبخند]

مریم

در این خانه ی متروکه ی ویران را کسی دیگر نمی کوبد کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم و من چون شمع می سوزم و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند و من گریان و نالانم و من تنهای تنهایم درون کلبه ی خاموش خویش اما کسی حال من غمگین نمی پرسد و من دریای پر اشکم که طوفانی به دل دارم درون سینه پر جوش خویش ، اما کسی حال من تنها نمی پرسد و من چون تک درخت زرد پاییزم که هر دم با نسیمی می شود برگی جدا از او و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند

متحیر

لخت... پای عشق... لطف سینه های تو مرا کافیست... عالیست رضاجان دست مریزاد! متحیر

پرستو

در عاشقی گریز نباشد ز ساز و سوز استاده ام چو شمع مترسان ز آتشم

پرستو

هر دردی که داشته باشی برای لحظه ایی فراموش می شود اما دلتنگی دردی است که همیشه هست رضا جان بروزم[گل]

مریم (جیغ)

همه لرزش دست و دلم از آن بود که عشق پناهی گردد گریز گاهی گردد آی عشق آی عشق چهره ی آبیت پیدا نیست .

شورانگیز

بی تابم ودل برای دیدار تو تنگ است تقصیر دلم نیست مرام تو قشنگ است ممنون از همراهی همیشگیتون رضا جان

میترا

شعرهای بی پرواتون عشق را با هوس آمیخته کرده امازیباست.منتظر نظراتتون هستم.درضمن گل سوم رو هم من بهتون می دم.[گل]

ا. قدردان

مر30 که با انتخاب مطلب جالب هیجان آوری [گل]