دوستی

تو کتاب بالینی من بودی

سیاهی دستهایم را می شستی

و سیاهی اندیشه هایم را ورق می زدی

اما من

صفحات دلت را می شماردم و

ارزوهای بلندت راگوش میدادم

انگاه در می یافتیم

تو اندیشه ی من

ومن ایینه دلت هستم

کتابی بود دوستی ما

که صفحات بیشمارش خالی ماند

..............................

با یاد ان یاد گرامی

/ 7 نظر / 10 بازدید
الناز

یک عمر قفس بست مسیر نفسم را حالا که دری هست مرا بال و پری نیست حالا که مقدر شده آرام بگیرم سیلاب مرا برده و از من اثری نیست بگذار که درها همگی بسته بمانند وقتی که نگاهی نگران پشت دری نیست . . .

تو نیستی وُ من گوش هایم را گرفته از حضورِ واژه ها می گریزم ... سید علی صالحی

ماشا

با سلام و درود. امیدوارم در این شبهای دعا و درخواست بهترین تقدیر ها برایت رقم بخورد. واتوره با چند دو بیتی لکی به روز است و چشم به راه دیدارت...

خانه دوست اینجاست

جاده ی زندگی نباید صاف و مستقیم باشد, خوابمان می گیرد!!! دست اندازها نعمتند....

[گل][لبخند]

ارکیده

[گل]

الهام بهاری

[چشمک]خوب و دور