امید

امید بر تو می بندم ای (بامداد)

که رنج مرد شدن را

                 قطره

                       قطره

از سینه مادرت می مکی

و گمشده راه مهربانی را

لحظه به لحظه فریاد می زنی

اری

امید بر تو می بندم ای بامداد

زیرا که سکوت بایسته ظلمت نیست

و فریاد کودکی شاید

حنجره فریاد هائی شد

                         از پنجره ها

و من با گوشهای دیگر سنگین شده خود

پچپچه ی زنجره هارا می شنوم

و امید برتو می بندم ای بامداد

....................................

تولدت مبارک  بامداد عزیز و با یاد ان یاد گرامی

 

/ 13 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهار

سلام عزیز به روزم با شعری تازه و منتظر نظر شما ممنونم

ماشا

سلام گرامي دوست مهربانم. واتوره با (( رِفتِ رنج )) به روز است و منتظر نقد و نظرت. خوانش شما دوست گرامي و نقد و ابراز نظرت مرا براي بهتر شدن كمك مي كند. براي بهتر شدن نيازمند نقد دوستانه شما هستم. به ديدارم بيا.

محیا

بامداد نمرده هست ... شعر زیبایی بود

نگار

بامداد جان از طرف من هم تبریک ایشالله 120 ساله بشی به روزم شادو مانا باشید[گل]

سارا

عادت می کنم به داشتن چیزی و سپس نداشتنش به بودن کسی و سپس به نبودنش تنها عادت می کنم ... امـــا فــــرامــوش ، نــــه !

*

يك مشت ابر بر پشت بام چشم هايم جا خوش كرده اند بادي هم اگر بوزد مژگانم را پيكان دو چشمم ميكند.

ماشا

سلام دوست ديرين من. مدتهاست كه دست سايبان چشم كرده و در گوره راهها منتظرت هستم. اگر پاي از ما بريده اي دل نبر! به ديدارم بيا. تو را من چشم در راهم.. من از يادت نمي كاهم..

الهام بهاری

کمی( در این رنج اباد میهن پدرت)به آهنگش نمیومد اما درد را حس کردم