بی پناه

دستانت را بمن بده

شانه هایت را بمن بسپار

من در هیاهوی مضطرب این کوچه ها

پناهی را نمی شناسم

پناهم باش

من به گرمی اشک

و معجزه ی هذیان های بی وزن

اعتماد دارم

دستانت را بمن بده

بگذار تداعی دستانی باشد

که اشک هایم را پاک می کرد

.....................................................

 با عشق به دوستم ....ماریه  نوری

/ 18 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مینو

چنان دستم تهی گردیده از گرمای دستانت. که این یخ کرده را از بی کسی، «ها» میکنم هرشب. .... کاش دست هایت را همیشه داشتم دستهایت تمام عطر بودن بار دیگر دستهایت مهمان دست هایم کن ...

پرستو

برای آن چه که دوستش داری از جان باید بگذری بعد می ماند زندگی و آنچه که دوستش داشتی

بارون

سلام قشنگ بود خوش به حال دوستتون [گل] آپم ولی نه با شعر [گل]

مریم

............................................................................. خوش به حالشون!!!! موفق باشین.......[گل][گل][گل]

سارا

سلام آقا رضاي گل منو ببخشيد شمارو لينك نكرده بودم عزيزمي. [لبخند][لبخند] بازم پيشم بيا آقا رضاي گلم

[گل]

مریم

دستانت را به من بده بگذار بودن را لمس کنم ...

بارون

سلام دوست عزیز یه سر به ما هم بزنید درسته شعر ننوشتیم [گل]

شاهین

اگر که دستی پیدا میشد اگر که دستی بوی سیب میداد برای تمام دست های دنیا شعری در قالب مستی میخواندم