راه رهایی

وصل شو به وصال گل در خیال

پیوند خور  اسکنه 

به سینه ی یار

لمس کن با زبان

پرز پرچم اش را

وانگاه با زیباترین کلام

از زخم و

 خارش خارش بگو

بگو این وصل را به فصل تبدیل مکن

خود دهر جدا کند تو تعجیل مکن

...............................................

واین راه رهایی از هر بیماری ست

/ 6 نظر / 10 بازدید
سایه

در پرده خوش دلی کسی را راهی ست/ کاورا سر و کار با چو تو دلخواهی ست/ ان سبزه تر دمیده در سایه گل/ انصاف بده که خوش تماشاگاهی ست

سایه

دوش این خردم نصیحتی پنهان گفت/ در گوش دلم گفت دلم با جان گفت/ با کس غم دل مگوی زیرا که نماند/ یک دوست که با او غم دل بتوان گفت

سایه

چو بستی در به روی من به کوی صبر رو کردم/ چو درمانم نبخشیدی به درد خویش خو کردم/ چرا رو در تو ارم من که خود را گم کنم در تو / به خود باز امدم نقش تو در خود جستجو کردم/ خیالت ساده دل تر بود و با ما از تو یک رو تر/ من این ها هر دو با ایینه ی دل روبرو کردم/حراج عشق و تاراج جوانی وحشت پیری/ در این هنگامه من کاری که کردم یاد او کردم. ............................................................. در یاد ماندنی ترین روز زندگیم با یاد ان یاد گرامی و ان یارگرامی

سایه

تورا از ریشه نسوزانده اند/ جوانه خواهی زد در بهار خاطراتم/اما /بی تو شدن را / من/ از ریشه سوزانده ام

سایه

نفس تازه کن بانو / که من هم اه و/ هم فغان راه نفس تو بودم/ و نه هرگز حناق گلوی تو/ نفس تازه کن بانو / و ببخشای/ اگر چو / تکه استخوانی سخت/ صباحی/ گیر گلویت شدم/ و نکردی پرواز/ که سر افرازانه/ دو باره کردی اغاز/ ببخشای/ و نفس تازه کن بانو

نیکو

[گل]